تبليغاتX
دخترخوشگله

دخترخوشگله

دختران زیبا

کمتر از ذره  نه ای  پست مشو مهر بورز              

                         تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان

  

پس از مدتی غیبت تقریبا خوشحال کننده برای اون خانوم ترشی لیته ها(همون خوشگل خوشمزه ها!!!)از اخرین مطلب بنده   به   علتهای فراوان من جمله:…اسکان افراد بی خانمان  اسکان افراد با خانمان!!!....اشنا کردن محیط جدید برای افراد بی خانمان…. اشنا کردن محیط جدید برای افراد با خانمان و غیره و ذلک که اصلا بی خیالش بشیم خیلی بهتره…!                     

نتونستم مطلب جدیدی اماده کنم ولی امروز میخوام یه

افسانه ای روروایت کنم که با واقعیت موجود ما تطابق داره و ما با این قضیه هر روز دست به یقه هستیم اونم از نوع بدش !!!ما با این داستان میتونیم نتیجه گیری کنیم که یه سری ازاین موجودات موذی  پول پرست(جنس نرم) حاضرند حتی از خواهر و مادر و پدر خود هم بگذرند ولی ازاین پول کثیف نگذرند…..می بیند چه موجوداتی   تو این زمونه پیدا میشن!!!! ولی از یه طرف دیگه میتونیم از داستان نتیجه گیری کنیم اینم یه راه شوهر یابیه!!! راه سیریشیسم!! خب اخه عزیزای من واقعیت به قول  پسر شجاع همیشه تلخ بوده و شما جگران جذاب باید شوهردار شید..اخه تا کی؟ )))))))))

ولی به قول حاج زنبورعسلی حکایت همون  حکایت  خر  سیاه و راه اسیابه که جنس نرم درست بشو نیست که نیست…حالا میپرسید چرا هی من میگم جنس نرم؟ خب این خیلی واضحه!!اگه دست بزنید متوجه میشید!!!!     

هرچی باشه ما مردهستیم واین چیزارو بهتر میفهمیم!!!! 

و اما افسانه امروز ما.سندرلا…نه نه با سیندرلا اشتباه نشه اون یه جریان دیگست.(سندرلا همون ترکمون ترلای خودمونه که تو همین شهرهای خودمون به اندازه جمعیت هند مشابهش وجود داره)  .اره بابا جون!!!!

و اما روایت سندرلا…

 يکی بود ، دو تا نبود ، زير گنبد کبود که شايدم کبود نبود و آبی بود ، يه دختر خوشگل بی پدر مادر زندگی می کرد. اسم اين دختر خوشگله سندرلا بود که بلا نسبت دخترای امروزی، روم به ديوار روم به ديوار ، گلاب به روتون خيلی خوشگل بود .))))))))))))))))))))))))

سندرلا با نامادريش که اسمش فاطی خانم بود و2 تا خواهر ناتنيش که اسمشون زری و پری بود زندگی می کرد . بيچاره سندرلا از صبح که از خواب پا می شد بايد کار می کرد تا آخر شب . آخه فاطما خانم خيلی ظالم بود . همش می گفت سندرلا پارکت ها رو طی کشيدی؟ سندرلا لوور دراپه ها رو گرد گيری کردی؟ سندرلا ميلک شيک توت فرنگيه منو آماده کردی ؟ سندرلا هم تو دلش می گفت : ای بترکی ، ذليل مرده  گامبو ، کارد بخوره به اون شکمت که 2 متر تو آفسايده ، و بلند می گفت : بعله مامی فاطی ( همون فاطمه خانم خودمون )

خلاصه الهی بميرم برای اين دختر خوشگله که بدبختيهاش يکی دو تا نبود . .... القصه ، يه روز پسر پادشاه که خاک بر سرش شده بود و خوشی زير دلش زده بود ، خر شد و تصميم گرفت که ازدواج کنه . رفت پيش مامانش و گفت مامان جونم ..... مامانش : بعله پسر دلبندم .... شاهزاده : من زن می خوام ..... مامانش : تو غلط می کنی پسره  گوش دراز ، نونت کمه ، آبت کمه ؟ ديگه زن گرفتنت چيه؟.(والا)........ شاهزاده : مامان تو رو خدا ، دارم پير پسر می شم ، دارم مثل غنچه  گل پرپر می شم .....مامانش در حالی که اشکش سرازير شده بود گفت : باشه قند عسلم ، شير و شکرم ، پسر گلم ، می خوای با کی مزدوج شی؟ ....... شاهزاده : هنوز نمی دونم ولی می دونم که از بی زنی دارم می ميرم ()...... مامانش : من از فردا سراغ می گيرم تا يه دختر نجيب و آفتاب مهتاب نديده(تعجب نکنید!! تو اون زمان پیدا میشد!!!)

  و خوشگل مثل خودم برات پيدا کنم . خلاصه شاهزاده ديگه خواب و خوراک نداشت . همش منتظر بود تا مامانش يه دختر با کمالات و تحصيل کرده و امروزی براش گير بياره. يه روز مامانش گفت : کوچولوی عزيز مامان ، من تمام دخترای شهر رو دعوت کردم خونمون، از هر کدوم که خوشت اومد بگو تا با پس گردنی برات بگيرمش ، شاهزاده گفت : چرا با پس گردنی؟ مامانش گفت : الاغ ، چرا نمی فهمی ، برای اينکه مهريه بهش ندی، پس آخه تو کی می خوای آدم بشی ؟ روز مهمونی فرا رسيد ، سندرلا و زری و پری هم دعوت شده بودند . زری و پری هزار ماشاالله ، هزار الله اکبر ، بزنم به تخته ، شده بودند مثل 2 تا بچه ميمون  اما سندرلا ، وای چی بگم براتون شده بود يه تيکه ماه ، اصلا" ماه کيلويی چنده ، شده بود اومممممممم توپ! .... " فاطما خانم حسود چشم در اومده سندرلا رو با خودش نبرد ، سندرلا کنار شومينه نشست و قهوه  تلخ نوشيد و آه کشيد و اشک ريخت . يهو ديد يه فرشته تپل مپل با 2 تا بال لنگه به لنگه ، با يه دماغ سلطنتی و چشمای لوچ جلوی روش ظاهر شد ....سندرلا گفت : سلام....... فرشته : گيريم عليک . حالا آبغوره می گيری واسه من ؟ ...... سندرلا : نه واسه خودم می گيرم .......فرشته : بيجا می کنی ، پاشو ببينم ، من اومدم که آرزوهات رو بر آورده کنم ، زود باش آرزو کن ...... سندرلا : آرزو می کنم که به مهمونيه شاهزاده برم ...... فرشته : خوب برو ، به درک ، کی جلوی راهتو گرفته دختره پررو ؟ راه بازه جاده درازه........ سندرلا : چشم ميرم ، خداحافظ ...... فرشته : خداحافظ .... سندرلا پا شد ، می خواست راه بيفته . زنگ زد به آژانس ، ولی آژانس ماشين نداشت . زنگ زد به تاکسی تلفنی ولی اونجا هم ماشين نبود . زنگ زد پيک موتوری گفت : آقا موتور داريد؟ يارو گفت : نه نداريم. سندرلا نا اميد گوشی رو گذاشت و به فرشته گفت ؟ هی ميگی برو برو ، آخه من چه جوری برم؟ فرشته گفت : ای به خشکی شانس ، يه امشب می خواستم استراحت کنم که نشد ، پاشوبيا ببينم چه مرگته !!!! بلاخره يه خاکی تو سرمون می ريزيم . با هم رفتند تو انباری ، اونجا يدونه کدو حلوايی بود ، فرشته گفت بيا سوار اين شو برو ، سندرلا گفت : اين بی کلاسه ، من آبروم می ره اگه سوار اين بشم . فرشته گفت : خوب پس بيا سوار من شو !!! سندرلا گفت : يه آناناس اونجاست فرشته جون ، به دردت می خوره؟ .... فرشته : بعله می خوره .....سندرلا : پس مبارکه انشاالله . خلاصه فرشته چوب جادوگريش و رو هوا چرخوند و کوبيد فرق سر آناناس و گفت : يالا يالا تبديل شو به پرشيا. بيچاره آناناس که ضربه مغزی شده بود از ترسش تبديل شد به يه پرشيای نقره ای. فرشته به سندرلا گفت : رانندگی بلدی؟ گواهينامه داری؟....... سندرلا : نه ندارم ........ فرشته : بميری تو ، چرا نداری؟..... سندرلا : شهرک آزمايش شلوغ بود نرفتم امتحان بدم...... فرشته : ای خاک بر اون سرت ، حالا مجبورم برات راننده استخدام کنم. فرشته با عصاش زد تو کله  يه سوسک بدبخت که رو ديوار نشسته بودو داشت با افسوس به پرشيا نگاه می کرد . سوسکه تبديل شد به يه نکبت پشمالو، مثل ....ترای امروزی . سندرلا گفت : من با اين خوشگله جايی نميرم.....فرشته : چرا نميری؟........ سندرلا : آبروم می ره....... فرشته : همينه که هست ، نمی تونم که رت باتلر رو برات بيارم ....... سندرلا : پس حداقل به اين گاگول بگو يه ژل به موهاش بزنه . خلاصه گاگول ژل زد به موهاش و با هر بدبختی بود حرکت کردند سمت خونه     پادشاه. وقتی رسیدند اونجادیدند وای چه خبره !!!!! شکيرا اومده بود اونجا داشت آواز میخوند ، جنيفر لوپز داشت مخ پدر پادشاه رو تيليت می رد . زری و پری هم جوگير شده بودند و داشتند تکنو می زدند . فاطما خانم هم داشت رو مخ اصغر آقا بقال راه می رفت (آخه بی چاره فاطما خانم از بی شوهری کپک زده بود مثل .....) خلاصه تو اين هاگير واگير شاهزاده چشمش به سندرلا افتاد و يه دل نه صد دل عاشقش شد . سندرلا هم که ديد تنور داغه چسبوند و با عشوه به شاهزاده نگاه کرد و با ناز و ادا اطوار گفت : شاهزاده  ملوسم منو می گيری ؟....... شاهزاده : اول بگو شماره پات چنده ؟........ سيندرلا : 37 ....... شاهزاده در حالی که چشماش از خوشحالی برق می زد گفت : آره می گيرمت ، من هميشه آرزو داشتم شماره پای زنم 37 باشه. خلاصه عزيزان من شاهزاده سندرلا رو در آغوش کشيد و به مهمونا گفت : ای ملت هميشه آن لاين ، من و سندرلا می خواهيم با هم ازدواج کنيم ، به هيچ خری هم ربط نداره . همه گفتند مبارکه و بعد هم يک صدا خوندند : گل به سر عروس يالا ... داماد و ببوس يالا ... سندرلا هم در کمال وقاحت شاهزاده رو بوسيد و قند تو دلش آب شد ( بعد هم مرض قند گرفت و سالها بعد سکته کرد و مرد) سپس با هم ازدواج کردند و سالهای سال به کوريه چشم زری و پری و فاطما خانم و اصغر اقا، به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کردند و شونصد تا بچه به دنيا آوردند.....

و اما نتیجه داستان:ای دختر ترشیده های خوشمزه اگه تمام

راههای شوهر یابی رو یه ۳۰ـ۴۰ بار امتحان کردین...!این رو هم یه پرو بزنید خدا رو چه دیدید شاید خدا یه فرجی کرد و

ان شاالله................................

+ نوشته شده در  85/10/27ساعت 12:41  توسط آندیا  | 


 

نمي دانم چرا امشب دلم عجيب هواي امامزاده صالح را کرده است . متل کبوتر وامانده از قفس که قيد و بندها و ميله هاي قفس اجازه برواز را به او نمي دهد .


براي اولين بار بود مي رفتم امامزاده صالح ،همان حسي را داشتم که در همه ي امامزاده ها به من دست مي داد،ولي نه انگارآن شب حس ديگري داشتم ، حس استغاته ،نياز و دعا که شيريني خاصي داشت .


سلام دادم و وارد صحن شدم . دختر ها و بسرهايي را ديدم که وضع ظاهري نسبتا مناسبي نداشتند.کمي رنگ و روغن زده و بزک کرده .ولي طوري دعاي توسل و زيارتنامه مي خواندند که من را تحت تاتر گذاشته بودند.


در يک لحظه به فکر افتادم که همه ي ما آدمها فطرت باک و منزهي داريم ،ولي بعضي وقتها ،بعضي از اين آدمها راه را به بي راهه مي روند يا نه بهتر بگويم خود واقعيشان را گم مي کنند و بعضي وقتها همين آدمهاي گم شده در خود با يک تلنگون ،حتي براي لحظاتي از خواب بيدار مي شوند و در بناه همين امامزاده ها خدا را زار زارمي خوانند و صدا مي زنند و در واقع حيران بيدا کردن گمشده  خودند .


منظورم اين نيست که کامل هستم يا که خيلي خود واقعي ام را خوب مي شناسم ، ولي خوب مي دانم خدا خيلي بزرگتر و مهربان تر از ما آدمها ست .اين هديه اي است از بدرم به يادگار مانده از کودکي ام که در حين سادگي اش  براي من ،هزاران معني در خود  داشته و هنوز هم دارد .


خدا خيلي بزرگتر و مهربان تر از ما آدمهاست .


در امامزاده صالح بود که فهميدم هنوز خيلي راه مانده تا خود واقعي ام را بشناسم و واقعا هنوز  اندر خم يک کوچه ام .


امشب باز هم دوست دارم در صحن امامزاده صالح بنشينم و براي خودم و همه ي آدمهاي وا مانده در خود، زاز زاز مويه سر دهم و دسته دسته  گل دعا بچينم ، سبد سبد جهت استجابت .


                 


                         يا غيات المستغيتين ادرکني


+ نوشته شده در  85/10/27ساعت 12:32  توسط آندیا  | 

 

خدايا : عقيده ام را از دست عقده ام  مصون دار.


خدايا : به من قدرت تحمل عقيده مخالف را ارزاني  كن .


خدايا: رشد عقلي و علمي ، مرا از فضيلت،تعصب، احساس و اشراق محروم نسازد.


خدايا: مرا همواره ، آگاه و هوشيار دار،تا قبل از شناختن درست كسي يا فكري_ مثبت يا منفي_قضاوت نكنم .


خدايا : جهل آ ميخته با خودخواهي و حسد ، مرا ، رايگان، ابزار قتاله دشمن ، براي حمله به دوست ، نسازد .


خدايا شهرت ،مني را كه :مي خواهم باشم ،قرباني مني كه : مي خواهند باشم ، نكند.


خدايا : خود خواهي را چندان در من بكش ، يا بر كش ،تا خودخواهي ديگران را احساس نكنم، و از آن در رنج نباشم.


خدايا: به من تقواي ستيز بياموز ، تا در انبوه مسئوليت ، نلغزم و از تقواي برهيز مصونم دار تا در خلوت عزلت نبِوسم .


خدايا: به من توفيق تلاش ، در شكست ؛صبر ، در نوميدي ؛ رفتن ، بي همراه ؛ جهاد، بي سلاح ؛كار ، بي بِاداش؛فداكاري ، در سكوت ؛ دين ، بي دنيا ؛ مذهب ، بي عوام ؛عظمت ، بي نام ؛ خدمت ، بي نان ؛ ايمان ، بي ريا ؛خوبي ، بي نمود ؛گستاخي، بي خامي ؛مناعت ، بي غرور ؛عشق ، بي هوس؛


تنهايي، در انبوه جمعيت ؛ دوست داشتن ، بي آنكه دوست بداند؛ روزي كن .


+ نوشته شده در  85/10/27ساعت 12:30  توسط آندیا  | 

 هو الشافي

با شرمندگي تمام از تعويقي كه در به روز كردن وبلاگ داشتم


-----------------------------------------------------------------------


ديشب باز هم زنگ زد .خيلي خوشحال شدم ولي ديشب خودش هم به زبان آمده بود گفت كه درد دارم.پدرم را ميگويم .


تا چند هفته پيش اگر هم درد داشت  به ما بچه ها نمي گفت مبادا ما نگرانش شويم ولي اين دفعه چقدر درد داشت كه به من هم گفت .كاش ميتوانستم برايش كاري انجام دهم.به اميد شبهاي قدر امسال دلم را به سويش پرواز خواهم دادم .هو الشافي.


ديشب قلبم برايش به درد آمد .ما بچه ها هم كه هر كداممان يك جايي مشغول كار و  زندگي هستيم .كاش مي شد درد و دلتنگيهاي پدرمان را با دور هم بودن هم آن هم در خانه ي پدري كه من  عاشق جاي جاي آن هستم كمتر كنيم .بعضي وقتها فكر ميكنم اگر مثل سابق بچه ها بعد از ازدواج باز هم در كنار پدر و مادرشان زندگي مي كردند براي مثقالي محبت ديدن اين قدر سر گردان  يا اين قدر دل تنگ نمي شديم و باور كن دردها و بيماريها خيلي خيلي كمتر از حالا بود و دلها نزديكتر .چه مي شود كرد اين هم يكي از هزاران فوايد پيشرفت ما آ دمهاست .


 از خدا خواستم به من صبر عطا كند و همه بيماران را شفا دهد.آمين


يا سيد.يا سند .يا صمد . يا من له المستند.اجعل لي فرج و مخرج مما انا فيه و اكفني فيه.


اين روزها قدري به هم ريخته ام.


در دعاهايتان ما را هم فراموش نكنيد .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  85/10/27ساعت 12:29  توسط آندیا  | 

 
 
علی دایی در چهل سال بعد !!

1.علي دايي به احتمال زياد در بازي فردا مقابل ژاپن به بازي خواهد رفت. او که خود را براي بازي روز 5 مرداد 1425 آماده مي‌کند، گفت: به لطف خدا و دعاي خير مردم مصدوميتم چندان مهم نيست و با عصاي هميشگي در زمين حضور خواهم يافت و در پست تخصصي‌ام به مانند سنوات نزديک به صورت تک مهاجم بازي مي‌کنم و عصا را هم براي مصدوميت مي‌برم، نه براي کهولت سن. وي اضافه کرد، عواملي مانند تغذيه و ... در آمادگي وي بسيار موثر است.
 

2. فيفا فاش کرد که راز خداحافظي نكردن دايي را کشف کرده است. سخنگوي فيفا گفت: ما هر چه ديديم کدام افتخار است که دايي آن را به دست نياورده و به بهانه آن خداحافظي نمي‌کند، نتوانستيم چيزي بفهميم تا آن که نوه آلکس فرگوسن گفت: در ديدار فينال ليگ قهرمانان 1999 علي دايي در دقايق آخر نتوانست همراه بايرن مونيخ قهرمان شود و پدر بزرگم همراه منچستر قهرمان شد. به دنبال اين کشف، فيفا قول داد، کاپ ليگ قهرمانان را به دايي بدهد تا وي خداحافظي کند. فيفا مدعي شد که مي‌خواهد در تاريخ دست برده و نام علي دايي را در ليست تيم منچستر 1999 قرار دهد و يا بايرن را قهرمان 1999 اعلام کند.
 


3. زلاندو کراتوويچ، سرمربي ايران، گفت: من به توانايي‌هاي دايي ايمان دارم و وي ستون تيم من است. وي همچنين هرگونه شايعه در خصوص دست داشتن وي در ارنج تيم ملي را به شدت رد کرد.

4. فرزند کليزمن که اکنون در تيم ملي آلمان بازي مي‌کند، در ديدار تدارکاتي چند شب پيش ايران مقابل آلمان به هنگام دست دادن با علي دايي در ابتداي بازي گفت: چهره شما براي من آشناست و گمان مي‌کنم، شما را هنگام تماشاي بازي ايران ـ آلمان 1998 که پدرم گل زد و از تور دروازه شما خوشش آمده بود و مي‌خواست آن را ببرد، شما را پشت سر او ديدم، اما علي دايي (اين بار زودتر از آصفي) همه چيز را تکذيب کرد و گفت: من تازه از تيم ملي اميد آمدم و در آن زمان جاي ديگري بازي مي‌کردم
 


5. علي دايي اظهار اميدواري کرد که در بازي مقابل لائوس، مثل ادوار گذشته، بتواند پنج تا شش بار هت تريک کند.
گفتني است، فدراسيون فوتبال ايران از فدراسيون فوتبال آسيا خواسته بود تا ايران را با لائوس هم‌گروه کند تا بلکه دايي پس از ده سال پايش به گل باز شود تا نوار موفقيت‌هايش پاره نشود. هم‌اکنون دايي با 2195 گل ملي در صدر گلزنان تاريخ فوتبال دنياست و فرانس پوشکاش، با بيش از 2000 گل اختلاف در رتبه دوم است، اما دايي هنوز موفق نشده در جام جهاني گل بزند.

وي ادامه داد: شايد اگر در جام جهاني اخير، هت تريک کند، حاضر شود موضوع خداحافظي خود را کمي جلو بيندازد. وي همچنين گفت: من تا آخر عمر مديون لائوسي‌ها هستم
 
 
 
 
+ نوشته شده در  85/04/21ساعت 18:52  توسط آندیا  | 

http://news.eyvay.com/06.06.18.htm?iran&port

حتماً  برین وببینید

 

+ نوشته شده در  85/04/11ساعت 22:20  توسط آندیا  | 

+ نوشته شده در  85/04/08ساعت 19:45  توسط آندیا  | 

+ نوشته شده در  85/04/08ساعت 19:32  توسط آندیا  | 

            

 هما روستا      سمیرا مخلباف    سلطانی     شقایق فراهانی

             

جمیله شیخی    لیعا زنگنه    عزت الله انتظامی    فراهانی

 

فرجامی             فرجامی         لیلا حاتمی   ابراهیم حاتمی کیا

 مخملباف              رمضان        پارسا پیروزفر    پارسا پیروزفر

مهران غفوریان وبیژن بنفشه خواه    مهرجویی       مهران مدیری       رضا کیانیان

محمد علی کشاورز   نیکی کریمی   نیکی کر

+ نوشته شده در  85/04/02ساعت 21:24  توسط آندیا  | 

آنچه که در تصاویر می بینیدمربوط به‌جشنواره‌ جهاني‌ مجسمه‌هاي‌ شني‌ است‌ كه‌ هرساله‌ در منطقه‌(هريسون‌) در آمريكا، برگزارمي‌شود.
در اين‌ جشنواره‌، هنرمندهاي‌ زيادي‌ از مناطق‌گوناگون‌ جهان‌ شركت‌ مي‌كنند، تا بتوانند هنرخود را در معرض‌ عموم‌ بگذارند... اين‌هنرمندان‌، يك‌ هفته‌ پيش‌ از برگزاري‌ اين‌جشنواره‌ در هريسون‌ حضور پيدا مي‌كنند و اقدام‌به‌ ساخت‌ مجسمه‌هاي‌ خود مي‌كنند. اما جالب‌است‌ كه‌ برگزاري‌ اين‌ مراسم‌ حتما بايد در شرايطخاصي‌ انجام‌ گيرد.

برگزاركنندگان‌ جشنواره‌، حتما بايد با سازمان‌هواشناسي‌ هماهنگ‌ كنند، تا در زمان‌ ساخت‌مجسمه‌هاي‌ شني‌ كه‌ بين‌ 5 تا 7 روز طول‌ مي‌كشدو همچنين‌ روز مسابقه‌، شرايط آب‌ و هوايي‌ باراني‌نباشد، چرا كه‌ اگر هوا(باراني‌) باشد، تمامي‌رشته‌ها، پنبه‌ مي‌شود و آن‌ وقت‌ ديگر تمامي‌شن‌ها تبديل‌ به‌(گل‌) مي‌شود. پس‌ در مدت‌برگزاري‌ اين‌ مراسم‌ وضعيت‌ آب‌ و هوا بايد كاملامساعد باشد. اما نكته‌ ديگر كه‌ بسيار حايز اهميت‌است‌، اين‌ كه‌ عكاسان‌ مي‌گويند، در زمان‌ مخابره‌عكس‌ها به‌ جهان‌ اگر هوا آفتابي‌ باشد، سايه‌مجسمه‌ها اجازه‌ نمي‌دهد كه‌ عكس‌هاي‌ خوبي‌شكار شود، از اين‌ رو بايد، آسمان‌ روز برگزاري‌مراسم‌ ابري‌ باشد تا تصاوير به‌ خوبي‌ شكار شود،حالا نظر اداره‌ هواشناسي‌ بايد چقدر دقيق‌ باشدكه‌ هم‌ هوا ابري‌ باشد و هم‌ اين‌ كه‌ آسمان‌ باراني‌نباشد. به‌ هر حال‌ اين‌ جشنواره‌ امسال‌ هم‌ درهريسون‌ برگزار شد و جوايزي‌ به‌ برندگان‌ آن‌تعلق‌ گرفت‌، نفر برگزيده‌ اين‌ جشنواره‌ يك‌ ژاپني‌بود.









 




+ نوشته شده در  85/04/02ساعت 21:2  توسط آندیا  |