کمتر از ذره نه ای پست مشو مهر بورز
تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان
پس از مدتی غیبت تقریبا خوشحال کننده برای اون خانوم ترشی لیته ها(همون خوشگل خوشمزه ها!!!)از اخرین مطلب بنده به علتهای فراوان من جمله:…اسکان افراد بی خانمان اسکان افراد با خانمان!!!....اشنا کردن محیط جدید برای افراد بی خانمان…. اشنا کردن محیط جدید برای افراد با خانمان و غیره و ذلک که اصلا بی خیالش بشیم خیلی بهتره…!
نتونستم مطلب جدیدی اماده کنم ولی امروز میخوام یه
افسانه ای روروایت کنم که با واقعیت موجود ما تطابق داره و ما با این قضیه هر روز دست به یقه هستیم اونم از نوع بدش !!!ما با این داستان میتونیم نتیجه گیری کنیم که یه سری ازاین موجودات موذی پول پرست(جنس نرم) حاضرند حتی از خواهر و مادر و پدر خود هم بگذرند ولی ازاین پول کثیف نگذرند…..می بیند چه موجوداتی تو این زمونه پیدا میشن!!!! ولی از یه طرف دیگه میتونیم از داستان نتیجه گیری کنیم اینم یه راه شوهر یابیه!!! راه سیریشیسم!! خب اخه عزیزای من واقعیت به قول پسر شجاع همیشه تلخ بوده و شما جگران جذاب باید شوهردار شید..اخه تا کی؟
)))))))))
ولی به قول حاج زنبورعسلی حکایت همون حکایت خر سیاه و راه اسیابه که جنس نرم درست بشو نیست که نیست…حالا میپرسید چرا هی من میگم جنس نرم؟ خب این خیلی واضحه!!اگه دست بزنید متوجه میشید!!!!
هرچی باشه ما مردهستیم واین چیزارو بهتر میفهمیم!!!!
و اما افسانه امروز ما.سندرلا…نه نه با سیندرلا اشتباه نشه اون یه جریان دیگست.(سندرلا همون ترکمون ترلای خودمونه که تو همین شهرهای خودمون به اندازه جمعیت هند مشابهش وجود داره) .اره بابا جون!!!!
و اما روایت سندرلا…
يکی بود ، دو تا نبود ، زير گنبد کبود که شايدم کبود نبود و آبی بود ، يه دختر خوشگل بی پدر مادر زندگی می کرد. اسم اين دختر خوشگله سندرلا بود که بلا نسبت دخترای امروزی، روم به ديوار روم به ديوار ، گلاب به روتون خيلی خوشگل بود .
))))))))))))))))))))))))
سندرلا با نامادريش که اسمش فاطی خانم بود و2 تا خواهر ناتنيش که اسمشون زری و پری بود زندگی می کرد . بيچاره سندرلا از صبح که از خواب پا می شد بايد کار می کرد تا آخر شب . آخه فاطما خانم خيلی ظالم بود . همش می گفت سندرلا پارکت ها رو طی کشيدی؟ سندرلا لوور دراپه ها رو گرد گيری کردی؟ سندرلا ميلک شيک توت فرنگيه منو آماده کردی ؟ سندرلا هم تو دلش می گفت : ای بترکی ، ذليل مرده گامبو ، کارد بخوره به اون شکمت که
خلاصه الهی بميرم برای اين دختر خوشگله که بدبختيهاش يکی دو تا نبود . .... القصه ، يه روز پسر پادشاه که خاک بر سرش شده بود و خوشی زير دلش زده بود ، خر شد و تصميم گرفت که ازدواج کنه . رفت پيش مامانش و گفت مامان جونم ..... مامانش : بعله پسر دلبندم .... شاهزاده : من زن می خوام ..... مامانش : تو غلط می کنی پسره گوش دراز ، نونت کمه ، آبت کمه ؟ ديگه زن گرفتنت چيه؟.(والا
)........ شاهزاده : مامان تو رو خدا ، دارم پير پسر می شم ، دارم مثل غنچه گل پرپر می شم .....مامانش در حالی که اشکش سرازير شده بود گفت : باشه قند عسلم ، شير و شکرم ، پسر گلم ، می خوای با کی مزدوج شی؟ ....... شاهزاده : هنوز نمی دونم ولی می دونم که از بی زنی دارم می ميرم (
)...... مامانش : من از فردا سراغ می گيرم تا يه دختر نجيب و آفتاب مهتاب نديده(تعجب نکنید!! تو اون زمان پیدا میشد!!!
)
و خوشگل مثل خودم برات پيدا کنم . خلاصه شاهزاده ديگه خواب و خوراک نداشت . همش منتظر بود تا مامانش يه دختر با کمالات و تحصيل کرده و امروزی براش گير بياره. يه روز مامانش گفت : کوچولوی عزيز مامان ، من تمام دخترای شهر رو دعوت کردم خونمون، از هر کدوم که خوشت اومد بگو تا با پس گردنی برات بگيرمش ، شاهزاده گفت : چرا با پس گردنی؟ مامانش گفت : الاغ ، چرا نمی فهمی ، برای اينکه مهريه بهش ندی، پس آخه تو کی می خوای آدم بشی ؟ روز مهمونی فرا رسيد ، سندرلا و زری و پری هم دعوت شده بودند . زری و پری هزار ماشاالله ، هزار الله اکبر ، بزنم به تخته ، شده بودند مثل 2 تا بچه ميمون اما سندرلا ، وای چی بگم براتون شده بود يه تيکه ماه ، اصلا" ماه کيلويی چنده ، شده بود اومممممممم توپ!
.... " فاطما خانم حسود چشم در اومده سندرلا رو با خودش نبرد ، سندرلا کنار شومينه نشست و قهوه تلخ نوشيد و آه کشيد و اشک ريخت . يهو ديد يه فرشته تپل مپل با 2 تا بال لنگه به لنگه ، با يه دماغ سلطنتی و چشمای لوچ جلوی روش ظاهر شد ....سندرلا گفت : سلام....... فرشته : گيريم عليک . حالا آبغوره می گيری واسه من ؟ ...... سندرلا : نه واسه خودم می گيرم .......فرشته : بيجا می کنی ، پاشو ببينم ، من اومدم که آرزوهات رو بر آورده کنم ، زود باش آرزو کن ...... سندرلا : آرزو می کنم که به مهمونيه شاهزاده برم ...... فرشته : خوب برو ، به درک ، کی جلوی راهتو گرفته دختره پررو ؟ راه بازه جاده درازه........ سندرلا : چشم ميرم ، خداحافظ ...... فرشته : خداحافظ .... سندرلا پا شد ، می خواست راه بيفته . زنگ زد به آژانس ، ولی آژانس ماشين نداشت . زنگ زد به تاکسی تلفنی ولی اونجا هم ماشين نبود . زنگ زد پيک موتوری گفت : آقا موتور داريد؟ يارو گفت : نه نداريم. سندرلا نا اميد گوشی رو گذاشت و به فرشته گفت ؟ هی ميگی برو برو ، آخه من چه جوری برم؟ فرشته گفت : ای به خشکی شانس ، يه امشب می خواستم استراحت کنم که نشد ، پاشوبيا ببينم چه مرگته !!!! بلاخره يه خاکی تو سرمون می ريزيم . با هم رفتند تو انباری ، اونجا يدونه کدو حلوايی بود ، فرشته گفت بيا سوار اين شو برو ، سندرلا گفت : اين بی کلاسه ، من آبروم می ره اگه سوار اين بشم . فرشته گفت : خوب پس بيا سوار من شو !!! سندرلا گفت : يه آناناس اونجاست فرشته جون ، به دردت می خوره؟ .... فرشته : بعله می خوره .....سندرلا : پس مبارکه انشاالله . خلاصه فرشته چوب جادوگريش و رو هوا چرخوند و کوبيد فرق سر آناناس و گفت : يالا يالا تبديل شو به پرشيا. بيچاره آناناس که ضربه مغزی شده بود از ترسش تبديل شد به يه پرشيای نقره ای. فرشته به سندرلا گفت : رانندگی بلدی؟ گواهينامه داری؟....... سندرلا : نه ندارم ........ فرشته : بميری تو ، چرا نداری؟..... سندرلا : شهرک آزمايش شلوغ بود نرفتم امتحان بدم...... فرشته : ای خاک بر اون سرت ، حالا مجبورم برات راننده استخدام کنم. فرشته با عصاش زد تو کله يه سوسک بدبخت که رو ديوار نشسته بودو داشت با افسوس به پرشيا نگاه می کرد . سوسکه تبديل شد به يه نکبت پشمالو، مثل ....ترای امروزی
. سندرلا گفت : من با اين خوشگله جايی نميرم.....فرشته : چرا نميری؟........ سندرلا : آبروم می ره....... فرشته : همينه که هست ، نمی تونم که رت باتلر رو برات بيارم ....... سندرلا : پس حداقل به اين گاگول بگو يه ژل به موهاش بزنه . خلاصه گاگول ژل زد به موهاش و با هر بدبختی بود حرکت کردند سمت خونه پادشاه. وقتی رسیدند اونجادیدند وای چه خبره !!!!! شکيرا اومده بود اونجا داشت آواز میخوند ، جنيفر لوپز داشت مخ پدر پادشاه رو تيليت می رد . زری و پری هم جوگير شده بودند و داشتند تکنو می زدند . فاطما خانم هم داشت رو مخ اصغر آقا بقال راه می رفت (آخه بی چاره فاطما خانم از بی شوهری کپک زده بود مثل .....
) خلاصه تو اين هاگير واگير شاهزاده چشمش به سندرلا افتاد و يه دل نه صد دل عاشقش شد . سندرلا هم که ديد تنور داغه چسبوند و با عشوه به شاهزاده نگاه کرد و با ناز و ادا اطوار گفت : شاهزاده ملوسم منو می گيری ؟....... شاهزاده : اول بگو شماره پات چنده ؟........ سيندرلا : 37 ....... شاهزاده در حالی که چشماش از خوشحالی برق می زد گفت : آره می گيرمت ، من هميشه آرزو داشتم شماره پای زنم 37 باشه. خلاصه عزيزان من شاهزاده سندرلا رو در آغوش کشيد و به مهمونا گفت : ای ملت هميشه آن لاين ، من و سندرلا می خواهيم با هم ازدواج کنيم ، به هيچ خری هم ربط نداره . همه گفتند مبارکه و بعد هم يک صدا خوندند : گل به سر عروس يالا ... داماد و ببوس يالا ... سندرلا هم در کمال وقاحت شاهزاده رو بوسيد و قند تو دلش آب شد ( بعد هم مرض قند گرفت و سالها بعد سکته کرد و مرد) سپس با هم ازدواج کردند و سالهای سال به کوريه چشم زری و پری و فاطما خانم و اصغر اقا، به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کردند و شونصد تا بچه به دنيا آوردند.....
و اما نتیجه داستان:ای دختر ترشیده های خوشمزه
اگه تمام
راههای شوهر یابی رو یه ۳۰ـ۴۰ بار امتحان کردین...!این رو هم یه پرو بزنید خدا رو چه دیدید شاید خدا یه فرجی کرد و
ان شاالله................................

































